على ربانى گلپايگانى
71
ايضاح الحكمه ترجمه و شرح بداية الحكمه ( فارسى )
نمىتوان سلب كرد ، مثلا معقول نيست كه بگوئيم : انسان ، انسان نيست ، با آنكه وجود را از ماهيت مىتوان سلب كرد ، يعنى صحيح است كه بگوئيم : انسان وجود نيست ( يا انسان موجود نيست ) و اين صحت سلب گواه بر اين است كه معناى وجود با معناى ماهيت متحد نمىباشد . در مورد اين دليل نوعى ابهام به نظر مىرسد ، آيا مقصود از صحت سلب وجود از ماهيت ، به اعتبار ذهن است يا به اعتبار خارج ، هرگاه مقصود ، سلب وجود از ماهيت به اعتبار خارج باشد ، قطعا وجود را از ماهيت امكانى كه بالفعل موجود هستند ، نمىتوان سلب كرد ، مثلا در مورد آن فرد از انسان كه وجود دارد ، نمىتوان گفت : وجود ندارد ، مگر اينكه مقصود ماهيات امكانى باشد كه وجود بالفعل ندارند ، ولى با توجه به اينكه قبل از وجود ماهيتى در كار نيست اين سخن معناى معقول و صحيحى نخواهد داشت . و اگر مقصود ، سلب وجود از ماهيت به اعتبار ذهن است ، اين هم دو صورت دارد : يكى اينكه ماهيت وجود ندارد ( موجود نيست ) ، ولى چنين قضيهء ذهنى نيز خواه ناخواه به گونهاى ناظر به خارج است و مثلا وقتى مىگوئيم : انسان وجود ندارد ، يا افراد محقق در خارج مراد است ، كه در اين صورت قضيه كاذب است ، يا افراد مقدر و استقبالى ، ولى نسبت به افراد استقبالى و شأنى هنوز ماهيتى در كار نيست . فرض ديگر ، كه مقصود از سلب وجود از ماهيت به اعتبار ذهن است اين است كه ماهيت ، وجود نيست ( نه اينكه وجود ندارد ) ، يعنى ما وقتى مىگوئيم : انسان وجود نيست ، سلب شيء از نفس ، يا سلب ذاتيات ( جنس و فصل ) از ذات لازم نمىآيد ، پس وجود نه عين ماهيت ( انسان ) و نه جزء ( جنس و فصل ) آن است . از ميان احتمالات فوق ، تنها همين احتمال اخير مىتواند به عنوان مفاد و مقصود اين دليل تلقى شود ، ولى ممكن است خصم بگويد : به نظر من همانگونه كه سلب ماهيت و ذاتيات ، از ماهيت و ذات صحيح نيست ، سلب وجود از ماهيت هم صحيح نيست . زيرا وجود در هرماهيتى ، عين يا جزء آن ماهيت است . در نتيجه دليل